یه روز یه ترکه
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان...
خیلی شجاع بود، خیلی نترس
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد
جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد
فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو
برای این که ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم

یه روز یه رشتیه
که اتفاقاً آخوند هم بود
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد
برای این که کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه
اون قدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد

یه روز یه لره بود، به اسم کریم خان زند...

یه روز ما همه با هم بودیم
فارس و کرد وترک و رشتی و لر و اصفهانی و عرب
تا این که یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند
و قفل دوستی ما رو شکستند

حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم
به همدیگه می خندیم
و این جوری شادیم
خیلی خوش می گذره!

این وسط بعضی ها هنوز فکر می کردند این موضوع قرار بوده جوک باشه اما حادثه خبر نکرده! دو نفر داشتند رایزنی می کردند که «لره»، سوفیا لورن بوده یا لورن هاردی. متاسفانه این بعضی ها، پیام اخلاقی بسیار عمیق و زیبای مطلب را درنیافته بودند.